منوچهر خان حكيم

51

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

محمد گفت كه : من هم با تو مىآيم كه آداب پادشاهى او را تماشايى كنم . بهرام گفت : چه عيب دارد ، خواهم گفت فرزند منى ، تو هم نوعى ديگر حرف مزن . محمد قبول كرده با خواجه بهرام متوجّه بارگاه جمشيد شدند . چون داخل بارگاه شدند ، جمشيد ايشان را تواضع نمود و جواهرى كه آورده بودند گذرانيدند . بعد از آنكه چند دانه قيمتى بود برداشت ، باقى را پس داد . اما چون چشم جمشيد بر محمد افتاد ، مرضىّ طبعش شد . پرسيد كه : اى خواجه ! اين به تو چه نسبت دارد ؟ بهرام گفت : غلام‌زادهء شما است . جمشيد گفت : اى خواجه ! چرا در اين مدّت همراه نياورده بودى ؟ بهرام گفت : شهريارا ! سررشته‌اى كه در يمن دارم همه در دست اوست ، بنابراين نياورده بودم . چون اين دفعه ابرام بسيار نمود ، به خدمت آورديم . بعد از مكالمات بسيار ، چشم محمّد بر سقف خانه افتاد . كمانى چند ديد ، با چند هميان « 1 » زر كه بر پشت كمان بسته بودند . محمّد از خواجه پرسيد كه : اين كمان را از بهر چه آويخته‌اند و سبب بستن زر چيست ؟ خواجه لب بر لب نهاده ، گفت كه تو را بر اين كارها چه كار است ؟ جمشيد فهميد . گفت : خواجه‌زاده چه مىگويد ؟ خواجه گفت : پرسيد كه اين كمان را از بهرچه آويخته‌اند ؟ جمشيد گفت : اى خواجه‌زاده ! در زمان افراسياب ترك ، كماندارى بود كه او را قارون قدرانداز مىگفتند . آن جوان چنان تيرانداز بود كه در سر پل عقيق‌نگار تير مىانداخت تا به خاور زمين كه مسافت طولش سه فرسخ مىباشد ، و آن دلاور چنان تيرانداز بود كه آن زمان تا حال اين كمان او است كه آويخته است كه هركس فرود آورد و بكشد ، آن هميان زر از آن او است و هركس لاف زند و نتواند كشيد ، يك هميان ديگر بر سر او بگذارد . محمد گفت : اگر رخصت باشد ، بنده اين كمان را تماشايى مىكنم . جمشيد اشارت كرد تا كمان را فرود آوردند . پس قيماس خان كه پسر جمشيد بود در غضب شده گفت : اى سوداگرزادهء بىدولت ! ما هيچ‌كدام نمىتوانيم كه اين كمان را چلّه بكنيم ، به تو چه نسبت دارد ؟ محمد گفت : اى شهزاده ! بنده اين كمان را به دست مىگيرم ، هرگاه نكشم ، يك هميان زر به پشت او بياويزم . جمشيد نهيب به

--> ( 1 ) . هميان : كيسه .